|
حالا دیگه هیچی مهم نیست ...
|
خیلی واسم عذاب آور شده که نمی دونم وفتی بمیرم چی میشه؟کجا میرم؟تا کی اونجام !!! اصلا آخرش چی؟کی تموم میشه؟ این دنیای لعنتی اولش کجا بوده؟ اینا سوالا هر شب قبل خواب دهنمو می زنن! دارم داغون میشم. از کلمه ی ابد حالم بهم می خوره! تا همیشه ... چه جواب چرکینی!
همه ی آدما یه جوری مشغول شدن به زندگی تا این سوال ها رو از خودشون نپرسن بی این که بدونن چرا !!!
باید پی یک دل مشغولی یا یه گرفتاریه خیلی بزرگ باشم !
از مرگ باورها ، از آدمها دلم سرده ...!

معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم ميکردند
آن يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق ميزد
دلم ميسوخت به حال او که بيخود هايوهو ميکرد و با آن شورو اشتياق تساويهاي جبري را نشان ميداد
بروي تختهاي کز ظلمت تاريک غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت و بانگ زد :
« يک با يک برابر هست »
از ميان شاگردان يکي برخاست
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
کاين تساوي اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگاه به يک سو خيره شد
معلم مات بر جا ماند و شاگرد پرسيد
اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکي ديگر برابر بود؟
سکوت مدحشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
آري برابر بود
او به آرامي ادامه داد :
يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبي پاک و دستي فاقد از زر داشت پايين بود
يک اگر با يک برابر بود آنکه صورت نقره گون چون قرص ماه ميداشت بالا بود و آن سيه چرده که ميناليد پايين بود؟
يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده ميگرديد؟
حال ميپرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کسي ديوار چين را بنا ميکرد يا چه کسي آزادگان را در قفس ميکرد؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد
« يک با يک برابر نيست »
----------------------------------------------------------------
پ.ن:یادم نمیاد مطلب رو از کجا نوشتم ولی مال من نیست.
پ.ن:این روزا اگه کم می نویسم یا از خودم نمی نویسم واسه اینه که دستم شکسته!![]()
پ.ن:کاش میشد اینترنتی گل یا کمپوت بفرستین واسم...

۱۰۰۰ تومن ۱
۱۰۰۰ تومن ۲
۱۰۰۰ تومن ۳
نه بازم نمی خرن!!!
کیا دوست دارن رو یه آدم قیمت بزارن؟ رو خودش ... رو وجودش ... رو شرافتی که می گن نداشته و نداره ... رو دین و ایمونش که همه انکار می کنن... رو همه نداشته هاش...
وقتی یه آدم اینقدر بی ارزشه چرا از جلو چشتون دورش نمی کنین؟ چرا دوست دارین بچزونین؟ می دونین وقتی تو آینه به خودم نگاه می کنم یاد سگ ولگرد صادق هدایت می افتم...
ولی نه من می خوام مس وجودمو با عشق طلا کنم...
کاری می کنم همتون جلوم زانو بزنین قسم به وجودش!!!
سنگر بگیریم
عشق از کنارمان رد شد
تیر زهر آلودش را پرچین های مزرعه حس کردند
موریانه های پرچین جان دادند
بسکه از خانه هاشان پریدند بیرون تا نور ببینند
و
ما باید سنگر بگیریم
چون از دریچه ی زندگی نمی توانیم بیرون بپریم
کمانش را تیری دیگر گذاشته و کمین کرده
موریانه ها داد می زنند که پشتشان سنگر بگیریم
پرنده ها نیز
و
انسان
اما ما باید سنگر بگیریم
کاش پرچین بودیم و نمی ترسیدیم
کاش موریانه بودیم
و
به عشق خورشید می پریدیم
تا بمیریم
کاش انسان بودیم
راستی پشت انسان هم
می شود سنگر گرفت
وای
عشق باز از کنارمان رد شد
سنگر بگیریم ...
حامدجلالی
