تبليغاتX
هرزه گري هاي ذهن يك بازنده!
آخرین بارونی که اومد...

نمي دانم چرا هر چه مي كنم دلم با اين سهراب سر جنگ نمي گيرد!

هنوز هم لحظه به لحظه در نظري !

راستي ديشب كه رفتم پارتي بماند امروز هم كلي نگار نامي را  بغل زدم! دستهايي كه مال تو بودند با اجازه تان چند ساعتي آرامش دادند به دستان نگار !    

دختر فهميده و با شعوري نشان مي دهد!

تو هم عاشق نشان مي دادي!!!

البته در مغزش گنجاندم كه تنها يك دوست است و خوب قصه ي رفتنت را جز به جز برايش گريه كردم!

تو شانه ي تكيه گريه ات رااز كجا گير مي آوري؟ سهراب!!!    با سهراب كه نمي شود گريه كرد، اصولا سهراب ها مال خنده ي خوشبختي اند. حكمتشان اينست!

خواست خدا نبود، قسمت نبود،سرنوشتت همين بوده! تف به رويتان واژه هاي گنديده ي گه مال!


در این اتاق درهم و برهم ـ خلاصه اش ـ

چیزی نمانده تا که به فردا دهد نوید

غیر از هوای شعر٬ که آن هم..تمام شد!!

غیر از دو قطره اشک٬ که آن هم.. بیا .. چکید

-------------------------------------------

پ.ن: كاش مي تونستم بازم ببينمت. نميدونم تو هم خواستت اين هست يا نه!

پ.ن: شايد اگه اينقدر دركم مي كشيد از خود خدا مي پرسيدم چرا؟ 

پ.ن: خدايا به خودت قسم هنوز عاشقم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!