تبليغاتX
آخرين باروني كه اومد...!
حالا ديگه هيچي مهم نيست!
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی !
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

 

آن خس و خاشاک تویی

پست‌تر از خاک تویی

شور من‌ام، نور من‌ام

عاشق رنجور من‌ام

زور تویی، کور تویی

هاله‌ی بی‌نور تویی

دلیر بی‌باک من‌ام

مالک این خاک من‌ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

تق تق تق تق...  صدای پای عزرائیل...

تق تق تق تق...  صدای دانه های ریز دیازپام...

تق تق تق تق...  صدای هجوم غربت...

تق تق تق تق...  صدای پایی که دیگر نمی آید، نمی رود...

تق تق تق تق...  صدای کفشی که چهارشنبه خریدی...

تق تق تق تق ... صدای کفشی که می خواست بپوشد، اما نپوشید...

تق تق تق تق...  صدای گام های خدا،خدایی که رفت،خدایی که دور شد،خدایی که...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

 

سکوت آب
میتواند
خشکی باشد وفریاد عطش
سکوت گندم
میتواند
گرسنگی باشدوغریو پیروزمندانه قحط
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان وخداست
غریو را
تصور کن
"شاملو"


 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

 

سعید پر کشید و شيشه دلم فرو ريخت ...!

بي تو ديگر ، من ، ماندم و خاک ...! من ماندم و باران ... من ماندم و انزواي گلي در گلدان ...! صداي باد ميامد ، تو آن شب از کنارم رفته بودي ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.

راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران ...

در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم ميميرم.

يك پا به راه رؤيا و يك پا به بن بست بيداري ...

خوابگرد و گريه نشين .

همين!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

کی می دونه چی میشه یا کجا میره؟

خیلی واسم عذاب آور شده که نمی دونم وفتی بمیرم چی میشه؟کجا میرم؟تا کی اونجام !!! اصلا آخرش چی؟کی تموم میشه؟ این دنیای لعنتی اولش کجا بوده؟ اینا سوالا هر شب قبل خواب دهنمو می زنن! دارم داغون میشم. از کلمه ی ابد حالم بهم می خوره! تا همیشه ... چه جواب چرکینی!

همه ی آدما یه جوری مشغول شدن به زندگی تا این سوال ها رو از خودشون نپرسن بی این که بدونن چرا !!!

باید پی یک دل مشغولی یا یه گرفتاریه خیلی بزرگ باشم !

 از مرگ باورها ، از آدمها دلم سرده ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

 

معلم پاي تخته داد مي‌زد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم مي‌کردند
آن يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي‌زد
دلم مي‌سوخت به حال او که بيخود  هاي‌وهو  مي‌کرد و با آن شورو اشتياق تساويهاي جبري را نشان مي‌‌داد
بروي تخته‌اي کز ظلمت تاريک غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت و بانگ زد :
« يک با يک برابر هست »
از ميان شاگردان يکي برخاست
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
کاين تساوي اشتباهي فاحش  و محض است
نگاه بچه ها ناگاه  به يک سو خيره شد
معلم مات بر جا ماند و  شاگرد  پرسيد
اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکي ديگر برابر بود؟
سکوت مدحشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
آري برابر بود
او به آرامي ادامه داد :
يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبي پاک و دستي فاقد از زر داشت پايين بود
يک اگر با يک برابر بود آنکه صورت نقره ‌گون چون قرص ماه  مي‌داشت بالا بود و آن سيه چرده  که مي‌ناليد پايين بود؟
  يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي‌گرديد؟
 حال مي‌پرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کسي  ديوار چين  را بنا مي‌کرد يا چه کسي  آزادگان را در قفس مي‌کرد؟
 معلم ناله آسا گفت :
 بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد
                                       «  يک با يک برابر نيست  »

----------------------------------------------------------------

پ.ن:یادم نمیاد مطلب رو از کجا نوشتم ولی مال من نیست.

پ.ن:این روزا اگه کم می نویسم یا از خودم نمی نویسم واسه اینه که دستم شکسته!

پ.ن:کاش میشد اینترنتی گل یا کمپوت بفرستین واسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

 

۱۰۰۰ تومن  ۱

۱۰۰۰ تومن  ۲

۱۰۰۰ تومن  ۳

نه بازم نمی خرن!!!

کیا دوست دارن رو یه آدم قیمت بزارن؟ رو خودش ... رو وجودش ... رو شرافتی که می گن نداشته و نداره ... رو دین و ایمونش که همه انکار می کنن... رو همه نداشته هاش...

وقتی یه آدم اینقدر بی ارزشه چرا از جلو چشتون دورش نمی کنین؟ چرا دوست دارین بچزونین؟ می دونین وقتی تو آینه به خودم نگاه می کنم یاد سگ ولگرد صادق هدایت می افتم...

ولی نه من می خوام مس وجودمو با عشق طلا کنم...

کاری می کنم همتون جلوم زانو بزنین  قسم به وجودش!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!  | 

سنگر بگیریم

عشق از کنارمان رد شد

تیر زهر آلودش را پرچین های مزرعه حس کردند

موریانه های پرچین جان دادند

بسکه از خانه هاشان پریدند بیرون تا نور ببینند

و

ما باید سنگر بگیریم

چون از دریچه ی زندگی نمی توانیم بیرون بپریم

کمانش را تیری دیگر گذاشته و کمین کرده

موریانه ها داد می زنند که پشتشان سنگر بگیریم

پرنده ها نیز

و

انسان

اما ما باید سنگر بگیریم

کاش پرچین بودیم و نمی ترسیدیم

کاش موریانه بودیم

و

به عشق خورشید می پریدیم

تا بمیریم

کاش انسان بودیم

راستی پشت انسان هم

می شود سنگر گرفت

وای

عشق باز از کنارمان رد شد

سنگر بگیریم ...

حامدجلالی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مهم نیست!  |